تبليغاتX
ستاره مهربونی
ستاره مهربونی

کلبه همه مهربونا


ندانست؟

آیا ندانست که خدا او را می بیند (قران کریم/سوره علق/ایه 14)

پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط بهنام |

دوستان غریبه

به ظاهر مردم نگاه نکن و یادت باشد که غریبه ها دوستانی هستند که هنوز با انها اشنا نشده ایم

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط بهنام |

فصل انتظار

 اماما

اگر که آمدی من رفته بودم

        اسیر سال وماه وهفته بودم

                    دعایم کن دوباره جان بگیرم

                                                    بیایم در رکاب تو بمیرم.

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط بهنام |

شکسپير


شکسپير : به جاي تاج گل بزرگي که پس از مرگم براي تابوتم مي آوري، شاخه اي از آن را همين امروز به من هديه کن


دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط بهنام |

دعا

 

خدایا ،

        سرنوشت مرا خیر بنویس ....

 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط بهنام |

گذر زمان

 
گذشت زمان بر آن ها که منتظر میمانند بسیار کند،
بر آن ها که می هراسند بسیار تند،
بر آن ها که زانوي غم در بغل میگیرند بسیار طولانی،
و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق می ورزند،
  زمان  را آغاز و پایانی نیست           
                                                 (ویلیام شکسپیر)                

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط بهنام |

محبت پسر بچه

مردي ديروقت ‚خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش
را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سئوالي
ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
 اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.بعد به مرد نگاه كرد
و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت :اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚فقط اين
بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري
كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر
خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين
رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد
فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده
كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينكه
خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و
طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10
دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا! بعد دستش را
زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد خودش هم پول داشته ‚دوباره عصباني شد و با
ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚چرا دوباره درخواست
پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد:
براي اينكه پولم كافي نبود‚ولي من حالا 20 دلار دارم.
آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...



شنبه بیست و هشتم دی 1387 توسط بهنام |



سلام مهربونای خدا خوش اومدین
زندگی را باید عاقلانه شناخت.عاشقانه پیمود و عارفانه به پایان رساند



starmehraboon@yahoo.com

RSS 2.0